خسته ام از گذر این
ثانیه های خسته
دلم کمی
تو می خواهد!
مرده به دنیا می آیند
فریادها
اینجا
تنها شب
سرودش را
فریاد می کند
این همه واژه های سرد را
یاد تو گرم می کند
وسط زمستان ذهنم
بهارم!
پوتین ها...
کلاغ ها...
خزان...
سرما...
زمستان...
سر می شود؟!
derdi nedir bu son baharin
neden soldurur gülleri
nerden bulur bu insanlar ben mutsuzken gülünecek şeyleri
tuhaflik bende biliyorum
bir neden ariyorum unutmak için herşeyi
unutmak için kendimi
iki kelime yetiyor seni seven kalbi kirmaya
sonra roman yazsan ne fayda
iki adimda geçiyorsun yalnizlik denen tarafa
sonra dağlar aşsan ne fayda
halil sezai
درد این پاییز چیست؟
از چه پژمرده می کند گل ها را
از کجا پیدا می کنند انسان ها
وقت غمگینی من اسباب شادی را؟
کوتاهی از من است می دانم
دنبال چرایی می گردم
برای فراموش کردن هر چیز
برای فراموش کردن خودم!
دو کلمه کافیست
برای شکستن قلب دوستدار تو
بعد آن رمان بنویسی
چه فایده؟
با دو قدم
رد می شوی به سویی که اسمش تنهایی است!
بعد آن کوهها را رد شوی
چه فایده؟
ترجمه:دومان
فشار خون...
کلسترول...
قند تلخ خون...
شیارهای غمگین صورت...
مادر...
دوستت دارم گیر کرده در حلق...
در پارک
چشمم به تنهاترین نیمکت
که وسط چند برگ مرده افتاده
می افتد
بیچاره گرد گرفته از هجوم تنهایی و سرما!
کنار تنهاییش می نشینم
گرمای سیگاری روشنم می کند
آن طرف تر
دو جوان
گرما را از لبهای هم لیس می زنند
دزدکی
دور از چشم نگاهها و نگهبان
غرق می شوم
بین اندوه پارک و دقایق
لرزش دستان
سیگار خاموش
و سرمارا به یادم می آورد
بلند می شوم
کلاهم را تا ته می کشم
ولباسهای گرد گرفته و سردم را
با خود به خانه می برم!
عزیز
نگران این چراغ های قرمز نباش
که ایستادن را
برایت تحمیل کرده اند
روزی
آن ها هم
سبز خواهند شد
و ان گاه
طعم حرکت را
با هم
خواهیم چشید!
امشب
از لای تمام نوت های سفید و
سیاه و
گرد و
چنگ...
صدای تو می آید
انگار
سه تار هم
هوای تو را دارد در سر!
پاییز هم رفت!
اما
نبودن ها
همچنان باقیست...